✍: الهام مهدیان/خبرنگار: شهید محمدرضا جمالزاده، مرزبانی که اخلاق را نه تنها در کلام، بلکه در لحظههای زندگی جاری ساخت و با قرآن، به استقبال شهادت رفت.
بعضی آدمها، پیش از آنکه بروند، در دلها جاودانه میشوند. شهید “محمدرضا جمالزاده” از همین جنس بود؛ مردی با قلبی از جنس آرامش، که ۳۴ سالگی را نقطه پایان مأموریت زمینیاش ساخت و در سپیدهدم دهم اسفند ۱۴۰۴، هنگامی که از امنیت مرز مهران پاسداری میکرد، بال در بال ملائک گشود. او هرگز به دنبال عنوان و نام نبود، اما شیوه زیستنش، نام او را بر تارک تاریخ این سرزمین حک کرد.
در میان انبوه قصههای شهادت، روایتهایی هستند که نه تنها با هیاهوی میدان نبرد، بلکه با آرامش و اخلاقمداری، روح را صیقل میدهند. داستان شهید محمدرضا جمالزاده، مرزبان هنگ مرزی مهران، از همین دست است.
این شهید، هفتم شهریور ۱۳۷۰ در ایلام، با ریشههایی از تبار صالحآباد مهران چشم به جهان گشود، تقدیر او در قامت نگهبانی از خاک وطن رقم خورد و در نهایت، در سحرگاه دهم اسفند ۱۴۰۴، پاداش یک عمر زیست مؤمنانه را با شهادت گرفت.
شهید جمالزاده، پاسدار حرمت دلها بود. در نگاه اول، آنچه بیش از هر چیز جلب توجه میکرد، چهره آفتاب سوخته و نگاه آرامش بود؛ نگاهی که بیآنکه حرفی بزند، به مخاطبش حس امنیت و اطمینان میداد. او از آن دست مردانی بود که حضورش تکیه گاهی بود بیصدا، و نبودنش خلأیی عمیق در دل اطرافیانش بر جای میگذارد.
در محیط خدمت، همه او را به “گرهگشا” میشناختند. اگر روزی میان همکاران کدورتی پیش میآمد، او بیآنکه جانبداری کند یا سخنرانی راه بیندازد، آرام وارد میدان میشد. با لبخندی که امضای شخصیتش بود و با چند جمله ساده و صمیمی، دلهای رمیده را به هم نزدیک میکرد. باور داشت آدمها با محبت تغییر میکنند، نه با سرزنش و تندی. همین باور ساده اما عمیق، چراغ راهش در تمام معاشرتهایش بود.او احترام را یک اصل انسانی میدانست. برایش فرقی میان فرمانده و سرباز وظیفه نبود؛ همه نزد او شأنی یکسان داشتند و سهم همه از احترام، تمام و کمال بود. جملهای که بارها بر زبان میآورد و شاید خلاصهای از منش او باشد، این بود: “احترام گذاشتن، از ارزش آدم کم نمیکند؛ بهش عزت میدهد.”
اما آنچه روح این مرزبان را تا ارتفاع شهادت بالا برد، رابطهای بود که از سالهای نوجوانی با قرآن کریم بسته بود. قرآن برای او جاری در متن زندگی بود. هرجا سخن از کلام وحی به میان میآمد، چهرهاش نوری مضاعف میگرفت. نه تنها خود قاری قرآن بود، بلکه بخشی از وقت خود را وقف آموزش روخوانی و تجوید به جوانان محله، دوستان و همکارانش کرده بود. برایش فرقی نمیکرد کلاس رسمی باشد یا جمعی کوچک در گوشه مسجد یا خانه؛ مهم این بود که یک نفر دیگر هم قدم در مسیر انس با قرآن بگذارد.
صحنههایی از زندگی او روایت میشود که شاید ترسیم کننده عمق ایمانش باشد؛ بارها پس از شیفتهای طولانی و طاقتفرسای نگهبانی در سرما و گرمای مرز، خسته و کوفته به خانه برمیگشت، اما کافی بود یاد کلاس قرآن و شاگردانش بیفتد. آنگاه وضو میگرفت، خستگی را به گوشهای میانداخت و با همان صدای آرام و دلنشین، آیات را برای مشتاقان تلاوت میکرد. او معتقد بود آرامش واقعی، نه در فراغت و آسایش، بلکه در دل آیات قرآن نهفته است و جامعهای که دلهایش با این کتاب روشن باشد، از هر دژ و سلاحی امنتر خواهد بود.
تقید او به نماز اول وقت نیز زبانزد بود. حتی در جاده و مأموریت، به محض رسیدن وقت اذان، ماشین را کنار میزد و به ادای فریضه میایستاد؛ گویی جهان با تمام هیاهویش میایستاد تا او با خدای خود خلوت کند.
در حریم خانه، شهید جمالزاده پناهگاهی از جنس آرامش بود. او احترام به پدر و مادر را نه یک توصیه اخلاقی، بلکه راز برکت زندگی میدانست. حتی در روزهای سنگین و پرمشغله، اگر میفهمید والدینش نیازی دارند یا کاری بر زمین مانده، پیش از هر چیز به سوی آنها میشتافت. در زندگی مشترک نیز، با صبوری و مهربانی، اجازه نمیداد خستگی مأموریتهای مرزی، سایهای بر فضای خانه بیفکند. حساسیت عجیبی به احساسات اطرافیان داشت؛ اگر ذرهای ناراحتی در چهره همسر یا دخترش میدید، بیتفاوت نمیگذشت. مینشست، با حوصله گوش میسپرد و با همان زبان نرم همیشگی، دلجویی میکرد. خانه برای او حرم بود و اعضای خانواده، حرمت.
روز نهم اسفند ۱۴۰۴، انگار همه چیز طبق همان تقدیری پیش رفت که او سالها با ایمان به استقبالش رفته بود. عصر آن روز، در مأموریت منطقه کولگ بود و نتوانست برای افطار به خانه بیاید. شب، خسته و آرام بازگشت تا برای شیفت چهار صبح آماده شود.اما نیمهشب، تلفن به صدا درآمد و او بیدرنگ، بیآنکه لحظهای تردید کند، لباس پوشید و راهی شد.
همسر شهید محمدرضا جمالزاده، گفت: ساعت سه بامداد بود که خبر حمله به هنگ را شنیدم. دنیا روی سرم خراب شد. دلآشوب و بیقرار، خودم را به بیمارستان امام حسین (ع) مهران رساندم. میان انبوه تختها و مجروحان، چشمهایم به دنبال محمدرضا میگشت؛ بیتاب و ملتهب، تا اینکه بالاخره پیدایش کردم.
خانم منظر سلیمانفر، افزود: حال و روزش دلم را به درد آورد. پیشانیاش بر اثر اصابت ترکش زخمی شده بود و با دست، پهلویش را گرفته بود. میخواستم خودم را به او برسانم، کنارش باشم و التیامش باشم، اما اجازه نزدیک شدن نمیدادند. با صدایی لرزان صدایش زدم؛ یکبار ولی جوابی نیامد. بار دوم، چشمان خستهاش آرام باز شد و نگاهم کرد. نگاه آخر، آخرین دیدار واپسین جرقه زندگی در چشمان مردی که تمام هستیام بود. التماس کردم او را به ایلام منتقل کنند، اما آمبولانسی باقی نمانده بود. ساعت ۴:۳۰ دقیقه صبح، محمدرضا پرکشید و به سوی همان جایی رفت که همیشه به آن تعلق داشت.وی اظهار داشت: این روزها، دختر هشت سالهمان تسلای دل شکستهام شده است. هر بار که بیتاب میشوم و اشکهایم سرازیر میشود، با همان دستان کوچک و مهربانش جلو میآید و قطرهقطره اشکهایم را پاک میکند. اما دردی هست که با هیچ نوازشی آرام نمیشود، من اکنون طفل پنجماههای در شکم دارم؛ کودکی که قرار نیست هرگز آغوش گرم پدر را تجربه کند، صدایش را بشنود یا زیر سایه امنش قد بکشد. فرزندم، پدرش را تنها از قاب عکسها و روایتهای من خواهد شناخت؛ پدری که با ایمان و شجاعت، جان عزیزش را بیرق امنیت این مردم ساخت و بیهیچ چشمداشتی، هستیاش را در طبق اخلاص نهاد.
خانم سلیمان فر تأکید کرد: محمدرضا همیشه عاشق انجام وظیفه بود. بارها و بارها با همان لحن آرام و مصمم همیشگیاش میگفت امنیت مردم، بزرگترین رسالت ماست. امروز که او دیگر نیست، من به راهش، به انتخابش و به آنچه برایش ایستادگی کرد، افتخار میکنم. هرچند داغش برای من و بچهها بسیار سنگین و جانکاه است، اما بدانید که ما راه او را ادامه خواهیم داد؛ محکم و استوار.
این همسر شهید ادامه داد: من یک معلمم. هر روز در مدرسهای قدم میگذارم که صدای نفس کشیدن آیندهسازان این سرزمین در آن جاری است. با خود عهد بستهام که راه شهدا، راه ایمان، شجاعت و خدمت را برای دانشآموزانم تبیین کنم.
این فرهنگی اظهار داشت: میخواهم نسلی که در پیش رو داریم، بداند امنیتی که امروز در سایهاش نفس میکشد، با چه خونها و ایثارهایی به دست آمده است. فرزندان خودم را نیز طوری پرورش خواهم داد که یاد پدرشان همیشه زنده بماند، نامش با افتخار بر زبانها جاری شود و باورهای نابش در دل و جانشان ادامه پیدا کند.
- نویسنده : الهام مهدیان
- منبع خبر : پایگاه خبری سپهر ایلام














































