در کش و قوس دو آغوش؛ ترانهی جواد
اوایل جنگ دوازده روزه بود؛ اما برای “جواد”، این دوازده روز، تمامِ عمر در یک لحظه فشرده شد.
در میانهی غرشِ ماشینآلات و هیاهوی خط تولید، جایی که آهن با آهن برخورد میکرد، جواد ایستاده بود
اما روحش در جایی دیگر سیر می کرد
به سراغش که رفتم در میانه ی تمناهای مادر و غرور پدر بود
او، فرزندِ شهیدی بود که در زمان شهادت پدر، قنداق بود و در گهواره، مادر در این سالیانِ نه چندان کوتاه هم پدر و هم مادر، مادر حرفش برای جواد دستور بود و مطاع، اما جواد میراث دارِ یک شهادت بود.
جواد در میانهی یک طوفانِ درونی ایستاده بود؛ میانِ دو صدا.
از یک سو، صدای مهربان و لرزانِ مادر بود و آغوشی که میخواست او را از هیاهوی دنیا پنهان کند که ما در این مسیر مقدس دَین خود را ادا کرده ایم
و از سوی دیگر، ندایِ سنگین و مقتدرِ مسیرِ پدر بود؛ راهی که از میان آتش میگذرد و تنها به مقصدِ اصالت ختم میشود.
او مردد بود؛ میانِ خواستن و ماندن، میانِ عشق و وظیفه.
نمیدانم چه حسی داشتم که به سمتش رفتم.
رفتم و با تمام بغض هایم آغوشش در آغوش هم، رفتم تا شاید، فقط شاید، سنگینیِ این انتخاب را از روی دوشش بردارم.
اما وقتی او را در آغوش گرفتم، دریافتم که او دیگر تنها یک پسر نیست؛ او یک اندیشه، در میانهی تاریخ است و او یک مرد است که میشود به او تکیه کرد، او یک سنگ صبور است.
به حیات خلوت قسمت تولید رفتیم
گفتم جواد مادر راست می گوید:
شما دَینتان را ادا کرده اید، برو …
اما او ماند.
میانهی آن غرشِ خط تولید و میانهی آن جنگِ کوتاه، او از جایگاهش تکان نخورد.
او راهِ پدر را برگزید و در آن لحظهی سکوتِ پر از معنا، چیزی که شنیدم، نه صدای برخورد آهن بود و نه صدای جنگ؛ او با تمامِ آن تردید و آن شکوه، ترانهای خواند… ترانهای که نشان میداد، حتی در میانهی سختترین انتخابها، زیبایی و ایمان میتواند زنده بماند.
در روزهای جنگ ۱۲ روزه و جنگ رمضان مردان تولید مردانه ماندند، عشق آفریدند و حماسه، اما دیده نشدند!!!
و راویت ایثارگریشان تا این لحظه مغفول مانده است
جواد رستمی فرزند شهید ایلگه رستمی از کارکنان واحد بسته بندی و خط تولید شرکت پتروشیمی ایلام، تنها گوشه ای از این غرور است.














































